بزرگترین معمای هستیه.
چه طوری میشه راجع به تمایل به نظم یا بی نظمی نظر داد؟
شاید درباره ی کاینات بشه اما درباره ی من نه.
تعریف نظم چیه؟ هر چیز سر جای خود؟ ترتیب اجزا بر اساس منطق؟
به نظرم برای تعریف نظم به عباراتی احتیاج داریم که خودشون احتیاج به تعریف دارن.
تلاش بیهوده ایه که بخوایم معیار بذاریم برای منظم تلقی کردن یه موجود یا یه سیستم.
اگه بخوام گریزی به روزمرگی بزنم می تونم ادعا کنم که فردی شلخته (به تعبیر عامه) و با اختلال وسواس فکری نظم هستم!
الگویابی، تشخیص مشابهت و تطابق، لینک کردن وقایع و اشیا و...مثل دستوراتی ن که توی لوپ توسط مغزم اجرا میشن.
این که چی باعث میشه به این شناخت از خودم برسم هم ماجرای جالبیه؛ انتخاب واحد!
برای اولین بار تو عمرم اکسل باز کردم به طور کاملا غریزی شروع کردم به سناریو چیدن....۱،۲،۳ تا ۱۶...دو شب از استرس این که واحد گیرم درست حسابی خوابم نبرد (همه ی اینا در محیطی کاملا نامرتب اتفاق افتاد!) و الآنم منتظرم نوبتم شه.
سعی کردم واسه هر اتفاقی خودم رو آماده کنم اما به قول زویا پیرزاد ور خوشبین وجودم بهم دلداری میده و ور واقع بین ذهنم میگه: پول یورسلف توگدر!
ور بیخیال می فرمایند: یه چی میشه دیگه!
برچسب:
نویسنده: هستی اکبریپور