بعضی وقتا تلنگری بهت میخوره که باعث میشه سرت و یه کم بچرخونی و جلوتو می گیره که روتو برگردونی. میگه ببین. این جا نیست! باید برات مهم باشه! چه طور حواست نبود؟ بهش میگی خب میرم جایی که باشه. بهت میگه وقتی مال خودت گم شده چه طور میتونی؟ بهش میگی خب نمی تونم برش گردونم که...میگه پس مجبورشون کن که بهت پسش بدن. میگی نمی تونم. میگه نه بگو می ترسی.
آره می ترسم.
همیشه حسودیم شده به کسایی که «ایمان» داشتن.
عجیبه که آدم به خودش دروغ بگه ولی در حقیقت عین آب خوردن دروغ میگه چون میخواد از قلمرو ی «کامفورت زون» دفاع کنه. یا شایدم نوعی مبارزه با تلنگر هاییه که واسمون کمین کردن. فقط باید یه ذره گاردمون رو بیاریم پایین تر تا بتونیم ببینیم.
برچسب:
نویسنده: هستی اکبریپور