یه روزی که خیلی هم دور نبود خودم رو وقف هدفی کرده بودم که برام حکم "غایت" داشت.
امروز جایی ایستادم که قرار بود "رو ابرا" باشه اما تنها چیزی که هست "عادی" ـه.
لقبی رو به یدک می کشم که کلی واسش فانتزی خواسته بودم: دانشجو
فک می کردم مهر امسال برام تفاوتش زمین تا آسمون باشه، اما چیزی جز طیفی از "عادی" نبود.
کعبه ی آمالی ساخته بودم واسه خودم ساخته بودم که اسمش بود دانشگاه تهران. قضاوت نمی کنم که به اندازهی اسمش بزرگ هست یا نه اما بهشت برین نیست. سقف های دانشکده فنی بلندن اما نه به اندازهی آرزو های من.
چیزی که وجود داره اما حس "تعلق"ـه. چیزی که انتظارش رو نداشتم. زمین دورخورشید می چرخه و لحظه ها زندگی رو به افسار می کشن اما توی این دستگاه مختصات به نقطه ای رسیدم که حس می کنم رد پای سایه ام اینجا بوده.
مسیرم به هیچ وجه هموار نبود. شاید حتی حاضر نباشم برگردم و پشت سرم رو نگاه کنم ولی امروز هویتم رو همون تجربیاتی ساختن که بیشتر از هر چیزی ازشون فراری م. تجربیاتی نه از جنس "آووکادو خوردن" . از جنس "اهمیت دادن".
مهم نیست که این روزا بلاگینگ دیگه ترند نیست. هیچ وقت از این که پیرو نباشم نترسیدم.
برچسب:
نویسنده: هستی اکبریپور